ما سفر کم نرفتیم اما همش 2 روزه بود نهایتا
اما
این بار هم زمان با مناسبت بسیار مهم تولد آقایی رفتیم شمال، وای جای
همتون خالی بود خیلی خوش گذشت . خیلییییی. همیشه که شمال میرفتم هر قدر هم
خوش میگذشت بهمون من بازم ته دلم یه حسی داشتم

انگار دنبال یه گم شده بودم ، یه پایه ، یه رفیق همیشگی ... نمیدونم ...!!
همین
شهریوری که 4ماشینه رفتیم شمال و واقعا خوش گذشت بهمونا این حسه خیلی قوی
تر شده بود . تا کسی حواسشبه من نبود، تنهایی میشستمو زل میزدم به دریا و
همه ی کسایی که 2 نفری بودن ...

دلم
برای آدم خیلی تنگ میشد ، همش میگفتم خدایا کی میشه با آدم بیام سفر اونم
شمال ... جاش خیلی کنارم خالی بود ... تا اینکه خدا خواست و همه چی جور شد
که ما بریم شفر 2تایی اونم 5 روزه وای خدا نمیدونم از کجاش تعریف کنم ؟!
لخظه به لحظه ش خاطره بود ؛ تک به تکش عسل بود ، اصلا مثل یه ماه عسل واقعی
بود ، خیلی شیریییییین . ( امیدوارم نصیب همه 2 نفری ها بشه )

البته هردو مون خوش سفر بودیم، نه دعوای نه جرو بحثی ، هر دو به خاطر هم از خودمون میگذشتیم ، تا تونستیم به هم محبت کردیم ، این بود که سفر جای شد برای دلبستگی بیشتر و بستری برای رسیدن با آرامش
هیچ کدوم کاری نکردیم که طرف مقابل ناراحت شه ، فقط من روز دوم یه ذره از دست آقایی دلخور بودم که فداش بشم زودی فهمیدو پیگیر شد که چی شده ؟ منم بهش گفتم و اونم کلی قربون صدقم رفت گفت باشه حلش میکنم .
و اما چون میشه همه سفر رو با خاطره های شیرینش اینجا نوشت و ما هر دو سرمون خیلی شلوغه و دیر به دیر سر میزنیم (بعد3 روز داریم مینویسم ) ماجرا هایی که خیلی خیلی توی ذهنمون موندن رو ثبت میکینیم ...
وای اون روز اول خداروشکر همه چی عالی بود ، فقط من یکم حالم نا خوش بود مخصوصا که توی راه یه اتفاقی برای من افتاد و منم که یکم ترسیده بودم که عشقم آدم جونم، کنارم بود و حسابی بلد بود از نظر روحی منو سر حال بیاره

وقتی ما رسیدم دوستامون منتظرمون بودن و بعد سلام احوال پرسی رفتیم خونشون ، ظهر ناهارو با دوستامون خوردیم و کلی تخته و ورق بازی کردیم و تعریف کردیم و بعدش یه چرت کولو خواستیم بزنیم که انقدر این پسرا شلوغ کردن که نشد ... گفتیم بیخایل بیاین بازی کنیم باز که وسط بازی من بوی بارون به مشاشمم خود و گفتم آخ جون بارون ، آدم بارون ، این بوی و صدای بارونه ، دوستای شمالیمون گفتن نه بابا ، امروز هوا صافه . ینی میخواین بگی از ما که بچه شمالیم زودرت بارونو حس میکنی حوا خانوم ؟؟ یا نکنه میخوای تقلب کنی ، منم گفتم خو هوا صاف بود راست میگه که ناگهان رعد و برق شدیدی شهود شد و همه به هم نگاه کردن و آدم کلی قربون صدقم رفت که خانومم یه پا سازمان آبو هواست و عاشق بارونیم هر دو مونو ... اینا
بعدش آماده شدیم بریم خونه یکی دیگه از دوستامون .
وای نمیدونی چی اوضاعی شده بود ، سیل !!!!

دوستای شمالی خودشون تعجب میکردن !! میگفتن توی این عمری که از خدا گرفتیم همچین بارونی نباریده تو شهر ما و شما رحمتنی و میگفتن دریا خودش اومده پیشوازتون و خلاصه انگار رفته بودیم ونیز ... ( سفر خارجه هم رفتیم دیه : دی ) جوری که نیور امداد هم اومدن کمک به هم شهریا

راننده ماشین هم حرفه ای بود توی آی بد جور حولون میداد و یه حال حسابی به ما داد و چقدر خون گرم و با حال بودن این شمالیا . همه ضبطای ماشین تا آخر زیاد و آهنگای شاد و همه با هم شوخی میکردن، دوستای ماهم هی میگفتن از تهران تازه عروس دوماد مهمون دارن و همه برامون دست تکون میدادن و تبریک میگفتن ، یه جام مغازه دارا جمع شده بودن شوخی میکردن مثلا داشتن ماهی میگرفتن و تابلو نوشته بودن که یه ماهی اینجا گم شده به یابند مژدگانی میدیم ( خیلی جالب بود برام این شوخیاشون اینم عکسش:)

شب رفتیم مهمونی و کلی خوش گذرونیدم و حسابی دوستان پذیرایی کردن و یه عده دیگه به ما اضافه شدن و شب همه دسته جمعی با کلی جوون ( متولد 68 به پایین) شب رو با خنده و شادی صبح کردیم
صبح ساعت 9 یکی از دوستای شیطونمون بیدار باش زد و گفت پاشین که چون هوا صاف نیست بریم یه شهر دیگه که مارو ببرن دریا... سنگ تموم گذاشتن . صبحونه مفصل ور خوردیم و منم که عاشق صبحونه
بعدش رفتیم 2 تا شهر اونور تر ویللای یکی از دوستان که هوا عالییی بود و توی آلاچیغ نشستیم و چادم زدیم برای اینکه احتمالا بارون اومد وسایلای ما خیس نشه

جوجه هایی که دیشب تو سس خوابونده بودیم زدیم به سیخ و کشیدم به دندون ، جای همه خالییییییی
تا ناهار حاظر بشه آدمو حوا رفتن کنار دریا ، کفشاشونو در آوردن و با پاهخاشون دوتاییی دست به دست هم روی فرش ماسه ای و خیس و نرم راه رفتن (کسی نبود عکسشونو بندازه ) انقدر راه رفتن که خسته شدن و همونجا نشستن ماسه بازیییییی که من پاهام درد گرفت رو پام نشستم آدم جونم که الهی قربونش برم رفت یه صندلی برام جور کرد باور نکردنی ...
من اول همه یه قلب درست کردمقلب برجسته ( اون لاستیک هم همون صندلیه که آدم برای حواش آورد)

خیلی طول کشید تا قلبمون حاظر شه چون موجای کوچولو و بزرگ میومدن با ما آب بازی کنن و قلبو میشستن و میبردن ، شیطونا بعدش که قلب کامل شد آدم گشت و گشت تا 2تا صدف که یکیش بزرگتر بود و یکیش کوچیکت رو سفید تر پیدا کرد و گذاش گوشه قلبه و گفت جای دوتا پاهامو بذارم پاینش که جای قلبمون همیشه امن باشه ...

بعد دوتایی کلی از آینده حرف زدیم و کلی عشقولانه شدیم و اینا که نا گهانننننننن فهمیدم وقتی ما داشتیم باهم حرف میزدیم دستمون روی دکمه بی سیم که همراهمون بود واسه ارتباط با دوستامون رفته بوده و اونا همه حرفامونو شنیده بودن ... ما کلی شرمنده شدیم ... اونا ولی گفتن نگران نباشیمو درکمون میکنن و خوشحالن که ما انقدر آدمای سالمی هستیم و انقدر حرفای خوب بلدیم به جای کارا و حرفایی غیر عرفی و اینا دیه (بگذریم)
وقتی خواستیم برای نهار برگردیم پیش دوستامون ، با قلبمون یه عکس دسته جمعی یادگاری گرفتیم (آدمو حوا و قلبشونو دریا و آسمون و موجا و صدف و ماسه ها ) :

عصر رو کلی آب تنی کردیم ، پسرا که خودشونو شهید کردن دیه ( با وجودی که همه ازدواج کرده بودن چون جوونن دلم نمیاد بگم مرد و زن میگم پسر و دختر ;) بگو خب ) ما دخترا هم هی قلعه ساختیم و به هم آب میریختیم (متاسفانه من خیلی نمیتونستم برم تو آب ، حیف شد...) بعدشم شب و همونجا موندیم و بزن و بکوب بچه ها راه انداختن ولی منو آدم فقط نگاه کردیم و دست زدیم ما اهل این جیلف بازیا نیستیم :دی (عکسم ممنوع بود اون شب آقایون غیرتی شده بودن )
فرداشم رفتیم کلی جاهای دیگه ، کوه و شکار کردن آقایون . یکی از دوستامون که تیرش امکان نداشت به هدف نخوره واقعا حیرت انگیز بود از پشت فرمون 2تا پرنده شکار کرد اونم یک دسته با چه تفنگی !! و بعدظهر بازم رفتیم دریا و آب بازی یه عکس دیگه

و تا غروب پیش دوستامون بودیمو غروب زیبای خورشیدو تماشا کردیم ، واقعا محشره و نشونه عظمت خدای بزرگ

فردا نهار رفتیم جنگل و کلی میوه جنگلی چدیم من چون توی خوراکی یکم بد دلم نمیخوردمو ولی همه تنمد تند میچیدن میخوردن و منو مسخره میکردن، آدم محکم جلوشون دراومد و گفت عشقم کار درستی میکنه منم نمیخورم ، منم که کلی ذوق مرگ شده بودم از ازن طرفداری به جای همسرم جلوی غریبه ها و بقیه حساب کار دستشون اومدو رفتن آب آوردن تا من میوه ها رو بشورم و بخورم :دی البته عشقم هی میرفت میکند همشو میداد به من فدای مهربونیات مرد من . تمشک و آلو جنگلی و انار ترش با پوست سبز ... جای همه خالییییییی

اون بالا آدم منه فداش بشه حواش با زنجیر تو گردنش . داره برام انار دون میکنه
(این عکس پایین رو که خودم انداختم از اون جنگله خیلی دوست دارم ...)

نهار رفتیم خونه مادر بزرگ خیلی مهربون یکی از دوستامون که وقتی فهمید ما اونجاییم با اسرار زیاد نگهمون داشتن و چقدر هم زحمت افتادن یه غذای خوشمزه گذاشتن برامون به اسم بیج بیج و یه چیز دیگه که من یادم نیست اسمشو و گو.شت اردک ، خیلی لذیذ بود

عصر هم رفتیم دوش گرفتیم و یکیم لالا کردیم همگی چون خسته شده بودیم و تا شب بازی کردیم و گفتیم و خندیدم و ماکارانی دبشی زدیم به بدن با دوغ کچابی ! اولین بار بود میخوردم . یکی از بچه ها دوغ خور حرفه ای بود آخه ... چقد خندیدیم اون شب خدایا من دیگه دلم درد گرفته بود کاش میشد کلیپ اون شب رو بذارم براتون ...
روز بعد هم به همین صورت گذشت و من گوشی نبرده بودم متاسفانه .و ما بعد ظهرش رو در شهربازی به سر بردبمو کلی بازی کردیم > از همه باحال ترش ماشین بازی بود که کل سالن بچه های ما بودن و هی دنبال هم میکردیم ....
تا عصر که برگشتیم گوشی رو بردیم و شما به مناسبت تولد آقای مهربون همسررر شوشوی عزیز و نمونه مرد بزرگ و مسولیت پذیر و شوهری بسیار مهربان و فداکار و خانواده دوست رفتیم مشهورترین و گرون ترین پیتزا فروشی شهر :

این دلسترای انگوری مال منو آقای همسره! همه نوشابه خوردن جز ما !! من نوشابه دوست ندارم و آقای همسر هم گفت هرچی خانومم بخوره میخورم
. بچه های سمت راست غریبه بودن زشت بود عکس بگیرم از میز . از سمت خودمون گرفتم یواشکی :دی
البته من به بوی سیگار و قلیون حساسم ولی متاسفانه یکی از بچه ها قلیون گرفت و دیگه نمیشد چیزی گفت ... به پیشنهاد آدم به بهانه دستشویی از سالن زدیم بیرون
شب آخرم خیلی خوب بود اما فرداش که میرفتیم یکم دلگیر بود خب ... ولی چاره نیست مسافر رفتنیه و باید بره
البته ما خواستیم روزه بمونیم که به اصرار دوستان شد 5 روز ولی بازم تموم شدنی بود

خدارو به خاطر همه لطفاش شکر میکنم که سالم رفتیمو برگشتیم و لنقدر خوش گذشت بهمون ...
خدا جونم ممنون به خاطر این احساس قشنگ و این عشق پاک و این تجربه ناب و این آرامش غیر قابل توصیف ...
ما همیشه شکر گذار تو هستیم