یه خاطره قشنگی که چند روز پیش

...

حواجونم تو دانشگاه داشت تحقیقشو کامل میکرد تا به استادش تحویل بده

(قربونش برم خیلی فعاله محققیه واسه خودش خانم دکتر من)

منم کارمو انجام دادمو راه افتادم رفتم سمت خانومی تا یه روز خوبو باهم سر کنیم

خانومی زنگ زد گفت عشقم معذرت یکم کارم طول میکشه

گفتم عزیزم اشکالی نداره من یکم خیابونا و مغازه ها رو نگاه میکنم تو زودی بیا پیشم

ولی عجله نکن گلم کارتو دقیق انجام بده

تشکر کردو گفت ملسی نفچم ژودی میام ( مثل همیشه )

من یکم تو خیابون قدم زدم هوا هم یلی خوب بود اما دلم پر میزد برای حوای خودم

بعدش نفسم زنگ زد : درینگ درینگ ... درینگ درینگ ... آدمم گوشیو بدار گوشیو بدار

منم کلی ذوق کردم نفسی زنگ زده و جواب دادم: بله خانومم؟

گفت دوچت دالمو قطع کرد !!!

من موندم خدایا قضیه چیه ... چرا قطع کرد ... چی شد؟!؟

خلاصه زودی بهش زنگ زدم جواب نداد رد تماس میداد

باز زنگ زدم جواب نداد

آخرین بار که زنگ زدم دیدم صدای موبایلشیه آهنگه خاصه مختص خودش) داره میاد ولی من نمیبینمش

یه دفه یه حسی بهم دست داد اما متعجب بودم که

یهو دیدم خانومی پشت سرم؛ میگه: پخ
برگشتمو دیدمش عشق خودم بود با لبخندای همیشگیش ( قربونش برم )

خیلی حس خوبیه داشت عشقت بخواد خوشحالت کنه و باهات شوخی کنه 

بعدش وقتتی از دیدن قیافه ی متعجب تو خندش بگیره و وایسه نگات کنه باخنده های قشنگش

قربون عشقم برم که با وجود همه خستگیاش باز سعی میکرد خودشو شاداب و خندوننشون بده تا بهمون خوش بگذره


یه اتفاق خوب دیگه که توی این چند روز افتاد زیارت ما بود

با خانومی رفتیم امامزاده صالح ... آرامش عجیبی بود

انگار همه ی منبع هایی که میتونن تو دنیا به من آرامش بدن پیش هم جمع شده بود! خدا، یه مکان مقدس و عشقم

نشسته بودیم کنارهم ... دست تو دست هم ... ساکت بودیم اما تو دلمون کلی حرف بود

دعا کردیم

 خواستیم بعد سلامتی و عاقبت به خیری برای همه، خدا همه عاشقارو به هم برسونه

بعدش با خانومی رفتیم زیارت و کلی انرژی مثبت گرفتیم

...

وقتی رفتیم دنبال تفریح منکه میدونستم خانومی آش خیلی دوس داره رفتیم که آش بخوریم

من:خانومی چی میخوری؟

خانومی: تو که میدونی نفسم

من:آقا یه آش دوغ  یه حلیم پر دارچین و کنجد

ما سعی میکنیم از هر لحظه مون استفاده کنیم واسه همین حین غذا خوردن کلی خندیدیم و حرف زدیم و شوخی کردیم

از اونجا به درخواست هر دو رفتیم تو یه پارکی که پاتقمون شده

من یه لحظه دیدم حوام سردش شده و  داره می لرزه

گفتم قربونت برم جوجوی من نبینم بلرزی... بعدمحکم بغلش کردمو

یکم حرف زدیمو ... از آیندمون ... از خونمون ...

تو این مدت حوام سرشو گذاشته بود رو سینم

یهو متوجه شدم که سکته و چیزی نمیگه نگاش کردم دیدم آروم چشاشو بسته و خوابید

انقدر شیرین بود اون لحظه برام کلی نازش کردم نفسمو

وقتی خوابش برده بود تو بغلم چقد خوشگل تر بود با اون چشای بسته و معصومش

چند دیقه بعد که حوصله م از سکوت حوا سر رفته بود و داشت دیرمون میشد اروم با نوازش بیدارش کردم

خودش تعجب میکرد خوابش برده ، الهی بس که خسته بودعشقم

بعدش پا شدیمو دست به دست هم

زیر نور چراغای یخ شهر قدم زنان رفتیم سمت خونه

خیلی آرامش عجیبی داشتیم اون شب، انشالله نصیب همه بشه

خدایا ممنونم یه شب پر آرامشو نصیب منو حوام کردی

برای همه خوبیات ممنون :)